فـقــط ده دقـیـقـه

بدون دیدگاه

این بچه‌ها خسته‌اند. فقط ده دقیقه براشون یه حدیث بخون تا بخوابند. شب کار بوده‌اند. این را حاجی گفت. اکبر کاراته گفت: حاجی، به‌خدا این شیخ حالا ما رو می‌کُشه!

شیخ مهدی گفت: نه بابا، ده دقیقه هم کم‌تر صحبت می‌کنم. همه دورتادور سنگر نشسته بودیم و شیخ مهدی هنوز حرف می‌زد. نگاه به ساعتم کردم، چهل و پنج دقیقه بود که حرف می‌زد. بعضی از بچه‌ها خوابشون برده بود. اکبر کاراته گفت: مُردیم! شیخ مهدی گفت: تموم شد!
حالا دیگر بیش‌تر بچه‌ها خواب بودند. شیخ مهدی به بچه‌ها نگاه کرد. به اکبر کاراته نگاه کرد. اکبر کاراته گفت: شده یک ساعت و پنج دقیقه. شیخ مهدی عمامه‌اش را گذاشت زمین. دراز خوابید. کتابش را گرفت روبه‌رویش و گفت: حالا که شما خوابیدید، منم خوابیدنی حرف می‌زنم!
فقط من و اکبر کاراته بیدار مانده بودیم. می‌خندیدیم که حاجی داخل سنگر شد و گفت: شیخ مهدی، هنوز داری حرف می‌زنی؟! اکبر کاراته گفت: نگفتم این شیخ ما رو می‌کُشه؟ حاجی گفت: شیخ بلند شو که باید بری. اکبر کاراته گفت: کجا بره حاجی؟ گفت: تبعیدش می‌کنم به آبادان. بره یه کمی سنگ بلند کنه تا سخن‌رانی کردنو یاد بگیره! شیخ مهدی می‌رفت و می‌گفت: حیفِ من که سخن‌ران شما شدم! و از خنده ریسه رفت.

منبع: مجموعه کتاب های اکبرکاراته، موسسه مطاف عشق

  • 217 views

برچسب ها

مطالب پیشنهادی ما

دیدگاه های شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

34 − 24 =