فرعون و شیطان

بدون دیدگاه

 

 

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد . روزی مردی نزد او آمد و در حظور همه ، خوشه انگوری به او داد و گفت : «اگر تو خدا هستی ، پس این خوشه را تبدیل به طلا کن !»

فرعون یک روز از او فرصت گرفت…

شب هنگام رد این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشید و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان ککسی درِ خوابگاهش را به صدا درآورد.فرعون پرسید:«کیستی؟»

ناگهان دید که شیطان وارد شد و گفت :«خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست !» سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.

بعد خطاب به فرعون گفت:«من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا رانداشتم آن وقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کتی؟!»

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون پرسد : چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده نشوی!؟

شیطان پاسخ داد:«زیرا میدانستم که از نل او ، همانند تو احمق های به وجود می آید!!

  • 44 views

برچسب ها

مطالب پیشنهادی ما

دیدگاه های شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *